برای اخرین بار
احتیاج به تنهایی دارم.باید با خدای عزیزم تنها باشم.بایدبیشتر فک کنم...
خداحافظ!!!!
خدایا مرا در برابر هرانچه انسان ماندن را به تباهی میکشد با ندانستن و نخواستن روئین تن کن
احتیاج به تنهایی دارم.باید با خدای عزیزم تنها باشم.بایدبیشتر فک کنم...
خداحافظ!!!!
هیچی هم اروم نیست،اصلا هم خوشبخت نیستم،همش هم اراجیفه،مزخرفه و ادعا...
.
.
.
.
.
.حالا بهتر شد!!!!
سلامعلیکم حالتون چطوره دوس جونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا؟
باز دم سایه و امید گرم،ولی این اس تاره بی ستاره چی؟؟؟؟؟؟؟؟فقط کافیه صبر کنین....دیگه چی بگم؟دیگه اینکه این ترم چون خیلی سنگین بود قید معدلو زدم فقط گفتم بذار پاس شم خدا رو شکر!تا حالا همه رو پاس شدم جز عناصر که اونم هنوز جوابش نیومده!

نمیخواستم واسه تولدم چیزی بنویسم،چون مث قبلنا دیگه واسم مهم نیست!ولی بازم نتونستم،انگار این روز هنوز مهمترین روز زندگیمه...
به اندازه ی یه سیب ترش کوچیک اویزون از یه شاخه ی نازک توی دورترین ییلاق های شمالی!!!زندگی من به قدر یه سیب کوچیک ترشه که همه جاش یه دست سبز روشن میزنه..((باز هم تکرار مکررات...))با یه طعم خاص که وقت گاز زدنش چشم هام جمع میشن و گوشه لبام تکون میخورن!هیچ وقت نتونستم سیب زندگیمو تا ته بخودم،هیچ وقت نتونستم همه ی ترشیشو تاب بیارم...((زندگانی سیبی است،گاز باید زد با پوست...))
یهو به خودم اومدم دیدم۱۸تا بهارو پشت هم گذاشتم،اما هنوز سیب زندگیمو گاز هم نزدم!چقدر تجربه میشد کرد!چقدر در قفل شده جلوم بود که با یه کلید کوچیک میتونستم بازش کنم!چقدر پنجره دور و برم داشتم که با یه تلنگر میشد به هوای تازش برسم!چقد رودخونه واسه اب تنی،درخت واسه بالا رفتن...و...قلب واسه دوست داشتن!!!خیلی چیزارو ندید گرفتم!دستامو گذاشتم تو جیبمو و سوت زنان از کنارش رد شدم!!!
دندونام حسرت یه گاز گنده از سیب زندگیمو میخورن...چقد فرصت که از دستم رفت!چقد اشتباه که انجام دادم و چقد ارزو که بر باد رفت...خدایا!تنها پناهم تویی...
ولی نباید معطل کنم!باید جرات کنم و همه ی ترشیشو تاب بیارم!چه فرقی میکنه توی چه سنی باشم؟باید گازش بزنم تا طعمش واسه همیشه توی دهنم بمونه!!!!
((خدایا!هر گاه در اندیشه ی غفلتی بودم قبل از سقوط مرا اگاه کن))

همه مي پرسند:
چيست در زمزمه مبهم آب؟
چيست در همهمه دلکش برگ؟
چيست در بازي آن ابر سپيد، روي اين آبي آرام بلند
که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟
چيست در خلوت خاموش کبوترها؟
چيست در کوشش بي حاصل موج؟
چيست در خنده جام
که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگري؟
نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،
نه به اين آبي آرام بلند،
نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،
نه به اين خلوت خاموش کبوترها،
من به اين جمله نمي انديشم.
من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل يخ را با باد،
نفس پاک شقايق را در سينه کوه،
صحبت چلچله ها را با صبح،
نبض پاينده هستي را در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،
همه را مي شنوم؛ مي بينم.
من به اين جمله نمي انديشم.
به تو مي انديشم.
اي سرپا همه خوبي!
تک و تنها به تو مي انديشم.
همه وقت، همه جا،
من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.
تو بدان اين را، تنها تو بدان.
تو بيا؛
تو بمان با من، تنها تو بمان.
جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب.
من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند.
اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز؛
ريسماني کن از آن موي دراز؛
تو بگير؛ تو ببند؛ تو بخواه.
پاسخ چلچله ها را تو بگو.
قصه ابر هوا را تو بخوان.
تو بمان با من، تنها تو بمان.
در دل ساغر هستي تو بجوش.
من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست؛
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش.
سلام دوستان گلم،این مدت دانشگاه بودم،سرم شلوغ بود زیــــــــــــــــــــــــادتا!!!!!با عذرخواهی زیاد ...دوباره انشالا جمعه میرم تا ۲هفته ی دیگه.ممنون از حضور گرمتون![]()
![]()
![]()
دوستان عزیز بابت دوتا دوتا شدن اهنگای وبم معذرت میخوام!تنها راه خفه کردن یکیشونه البته میتونید جفتشم خفه کنید ولی من بهتون توصیه میکنم این عمل رو روی بالاییه اجرا کنید چون پایینی رو دوس دارم...درستش میکنم!!!!!!!
من شنیدم که نامه ی عملون هر 2شنبه و هر جمعه میرسه دست امام زمان!!!!
به خاطر همینه که غروب های جمعه انقد دلگیره ،یکیش به خاطر نیومدن امام زمانه یکیشم به خاطر اینه که اقا دارن نامه ی عمل ما رو میخونن!
یه غم رو دلم سنگینی میکنه،داشتم فکر میکردم ما ادما از انجام دادن بعضی کارا هراس داریم ولی وقتی یکی دو باراونو انجام دادیم و قبحش ریخت دیگه چه قد انجام دادنش واسمون اسون میشه،درست مث گناه!!!!
خدایا!چقد داریم راحت گناه میکنیم غافل از اینکه تو و فرشته ها وامام زمان دارین هر لحظه ما رو نگاه میکنین...خیلی راحت...راحت تر از اب خوردن...
یه سری دلیل و مدرک هم واسش میاریم تا کارمونو توجیح کنیم!عذاب وجدان هم که خیلی وقته از بین رفته..
میدونم که این حرف ها دیگه کلیشه ای شده ولی باید گفته بشه وگرنه میشه یه عقده!!!چرا دخترا انقد باید خودشونوراحت در اختیار دیگران قرار بدن؟(منظور از در اختیار قرار دادن حتما نباید رابطه ی جنسی باشه که!بعضی موقع ها یه نگاه مست دختر دین و دنیای پسر رو میبره عزیزم)چرا فکر میکنن پسرا دارن تموم میشن و اگه کاری نکنن تنها میمونن؟چرا نسل امروز انقد از خدا دور شده؟چرا اکثر جوون ها دیگه نماز نمیخونن؟
امام زمان ما همه ی این ها رو میبینه به خدا!دلش به درد میاد به خدا!
خدایا این گره فقط به دست خودت باز میشه.کمکون کن تا دیر نشده!
قبلا ها فکر میکردم ادم وقتی پیرهم بشه میتونه لطافت خودشو حفظ کنه البته اگه بخواد! ولی الان فهمیدم نمیتونه حتی اگر هم بخواد! شاید بشه اما دیگه مث اولش نمیتونه باشه...
چرا وقتی میرم توی وبلاگ ها سر بزنم اکثرا باید از شکست عشقی و این جور حرف ها ببینم؟نه خودتون قضاوت کنین!مگه غیر اینه؟شاید هم چن تاشون خاطره و دردودل باشه ولی اکثرا همینه!من نمیگم بده ولی زندگی دخترهامون همین شده ...
روی صحبتم با دخترهاست همین هم سن و سالای خودم،تا وقتی ادم خودش نخواد هیچ وقت هیچ کس نمیتونه کمکش کنه،به زور واجبارمیخوان طرفو شیفته ی خودشون کنن البته قصد جسارت ندارم میدونم هستن دخترایی هم که خیلی خانمن!فکر میکنم باید توی قران باشه که خدا یه پیامبرفرموده:ای پیغمبر اگه تمام اسمون ها و زمین رو جمع کنی نمیتونی دو نفر رو عاشق هم کنی!(این به زبان عامیانش میشه)باید همه چیز رو بسپریم به خدا!حتی عشقمون رو، البته اگه عشقی در کار باشه!!!فکر کن چه قد شیرینه عشقتو از خدا هدیه بگیری!!!شاید بخندین و بگین مگه میشه؟ولی باور کنین حتما میشه!حتما!!اخر دعای کمیل نوشته که: خدایا تو بندگانت رو فرمان دادی به دعا کردن و خودت هم اجابت اون رو ضمانت کردی!اخه خدایا تو چقد مهربونی؟؟؟کمکون کن هممون رو،همه رو...این رشته سر دراز داره..بیایم دلمون رو حرم خدا کنیم!باور کنین منم خیلی گناه کارم خیلی!!!!!ولی باید از یه جایی شروع کنیم دیگه...
خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم به ره دوست نشینیم ومرادی طلبیم
زاد راه حرم وصل نداریم مگر به گدایی ز در میکده زادی طلبیم
خانم ها اقایان این یه اخطار جدیه!!!!
۱۸اسفند داره نزدیک میشه با عنایت به اینکه من اون روز دانشگاه تشریف دارم به استحضار می رساند هرچه سریع تر کادوهای خود را متقبل شوید...
منتظر اطلاعات بعدی باشید!!!
بعضی موقع هاهوای نوشتن میزنه به سرم!خیلی دوس دارم بنویسم همه ی اون چیزایی رو که باعث نگرانیم شدن،ارومم میکنه،بهم ارامش میده!
هر وقت که از دانشگاه برمیگردم ته دلم احساس ناراحتی میکنم.هر دفه میام خونه و هوای خونه میزنه به سرم،هر وقت نفس های گرم خونوادم رو احساس میکنم از خودم بدم میاد.وقتی بچه بودم میشستم با خودم فکر میکردم کی منو بیشتر از همه دوس داره؟بعد با یه سری دلیل و مدرک بچگونه
خودمو قانع میکردم که مثلا فلانی منوازهمه بیشتر دوس داره!حالا که از خانوادم دور شدم بیشتر قدرشونو میدونم،بیشتر محبتشونو احساس میکنم.همینه که عذابم میده!فکر میکنم اون جوری که اونا تو نظرشونه و اون جوری که من هستم کلی تفاوت دارن واز همین احساس شرمندگی میکنم.از وقتی رفتم دانشگاه به یه ازادیه بی حد و حصر رسیدم،نه اینکه بگم قبلش ازاد نبودم نه!ولی اوضاع الان کلی فرق کرده،شیطونیام بیشتر شده.نمیدونم این خاصیت دانشگاه رفتنه یه نه؟وفتی محبت بی دریغ اطرافیانمو میبینم بی اختیار دلم میگیره!دلم میخواد که خدا خوشی هامو ازم بگیره
در عوض به خوشی اونا اضافه کنه.خلاصه که مهسای قبل و بعد دانشگاه خیلی با هم فرق دارن.من این ازادیه ازادو دوس ندارم.دوس ندارم هیچ وقت رفتاری ازم سر بزنه که اعتماد خونوادم به من از دست بره.دوس ندارم حتی یه ذره ازم دلگیر باشن.فقط از خدا میخوام در اینده وقتی به جایگاهی رسیدم جواب محبتاشونو بدم.احساس میکنم دچاردوگانگی شخصیت شدم،از خدا دور افتادم.دلم واسش تنگ شده،یه ترم به همین راحتی سپری شد ولی من نمیذارم دوباره تکرار بشه،نمیذارم...
میخوام عوض شم،میخوام اول از همه دوباره خدا رو پیدا کنم،نه اینکه گم شده باشه یا منو تنها گذاشته باشه نه!!!!قلب من پیداش نمیکنه!از این نقاب و گریمی که واسه خودم درست کردم خسته شدم.قبل دانشگاه وقتی کاری میکردم واسه دل خودم بود حالا شده واسه دل دیگران!کاری که متنفرم!!!!نمیذارم اوضاع همینجوری پیش بره،نمیذارم بدتر شه،نمیذارم!
اگه قراره ادما با دانشگاه رفتن(البته همه نه،امثال من نوعی) انقد عوض شن اصن لازم نیست این اتفاق بیفته.البته من یه چیزه خیلی مهم رو تو این مدت از دس دادم به خاطر همینم انقد ناراحتم!ارامشم رو از دس دادم!!!!!!!!!چیزی که تو زندگیم خیلی بهش احتیاج دارم... دارم سعی میکنم با کمک خدا دوباره به دستش بیارم هر چی باشه خداست که قادر مطلقه!!
تعز من تشا وتذل من تشا ان الله علی کل شی قدیر
به خانه مي رفت
با كيف
و با كلاهي كه بر هوا بود
چيزي دزديدي ؟
مادرش پرسيد
دعوا كردي باز؟
پدرش گفت
و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد
به دنبال آن چيز
كه در دل پنهان كرده بود
تنها مادربزرگش ديد
گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش
و خنديده بود